سالهای جنگ تازه تمام شده بود. ما یک خانواده هشتنفره بودیم؛ خانوادهای که جنگ، برادر بزرگم را از ما گرفته بود. روزگار سختی بود، اما دلخوشیمان به داشتنِ همدیگر بود. اولین جمعه هر ماه، بعد از ناهار، پدرم پول توجیبی من و چهار برادرم را میداد. پول زیادی نبود، اما ما با تمام وجود، برکتش […]
سالهای جنگ تازه تمام شده بود.
ما یک خانواده هشتنفره بودیم؛ خانوادهای که جنگ، برادر بزرگم را از ما گرفته بود. روزگار سختی بود، اما دلخوشیمان به داشتنِ همدیگر بود.
اولین جمعه هر ماه، بعد از ناهار، پدرم پول توجیبی من و چهار برادرم را میداد. پول زیادی نبود، اما ما با تمام وجود، برکتش را حس میکردیم.
چقدر خوشحال میشدم؛ نه از این بابت که پولدار شدهام، بلکه چون میتوانستم با همان پول، آبنباتهای سهگوشی را بخرم که پدرم دوست داشت. دلم میخواست شاید بتوانم فقط برای چند لحظه، کام تلخش را شیرین کنم.
از همان روزها مطمئن بودم که مادرها و پدرها، همیشه خواستههای خودشان را در آخرین اولویت زندگی میگذارند.
و من، کودکانه فکر میکردم حالا نوبت من است که این اولویت را تغییر بدهم.
حالا که خودم در جایگاه یک والد قرار گرفتهام، تازه میفهمم پدر و مادرهای ما در آن سالها چه روزهای سختی را پشت سر گذاشتند.
و از اعماق وجودم خوشحالم که آن روز، چنین انتخابی کردم.
راستی، فرمول درست زندگی چیست؟
شاید همین باشد؛
اینکه گاهی با کوچکترین داشتههایت، بخواهی دلِ کسی را که همه زندگیاش را برای تو گذاشته، شاد کنی.
سالهای زیادی است که از حضور فیزیکی پدر و مادرم محروم شدهام،
اما هنوز لبخندشان و برق نگاهشان را،
در لحظهای که آبنبات سهگوش میخوردند،
به روشنی به یاد دارم.






















































